دلم تنگه کوچه هاي باريک خدا است، دلم تنگ صداي پروردگار است.
دلم تنگه نور کمي است که از روزنه باريک ديوار گِلي خانه همسايمان در سايه زمستان سرد بر صورتم مي تابيد و گرماي وجود نا اميد ولي اميدوارم مي شود.
دلم تنگ صداي آهسته پاهائي هست که نمي خواهند کسي صدايشان را بشنود. دلم تنگه سکوت شبهائي است که تمام اشکهايم را با او قسمت مي کردم دلم تنگه کاشيهاي پشت باممان است که اشکهاي خود را در تاريکي براي او مي فرستادم تا همچون نشانه اي نوراني براي روز توبه نگه دارد و يادآور روزهاي دلتنگي باشد ولي افسوس که غبار گناهانم روي آنها را پوشانده است.
دلم تنگه سادگي و پاکي بچه گانه ام است، دلم تنگ خنده ها و قهقه هاي بلند و بدون خيال است، دلم تنگه لحظه هائي است که بيشترين رنج زندگيم را بچه بودنم تشکيل مي داد.
دلم تنگ لحظه هاي زيباي تنهائي است لحظه هائي که مملو از سکوت بود، لحظه هائي که براي بوجود آوردنش تنها يک دل شکسته لازم بود، لحظه هائي که فقط ايمان بنيان ستونش بود. لحظه هائي که در آن بارها و بارها توبه کردم ولي باز توبه شکستم.
لحظه هائي که فقط پدر، مولايم بود و دستانم فقط بر روي لباس وصله خورده و رشته رشته شده اش سور مي خورد و با تمام ضخامت لباس، لطيف ترين حرير عمرم بود.
دلم تنگه کمر خميده اي است که درشب تنها روزي يتيمان و گدايان را مي کشيد و اينگونه تا صبح عبادت مي کرد. دلم تنگه لحظه هائي است که خود و روح را به مسلخ تاريخ مي بردم و او را از گذشته، در حال احساس مي کردم. دلم تنگه زمان نوجواني است، زماني که بوي بهشت و صداي درون آن را احساس مي کردم.
دلم تنگه هاي سخنان او است که همچون آبي گوارا بر گلوي تشنه اي ، عطش جدائي را از بين مي برد.
دلم تنگ محراب و دعاي سحر است که اکنون ديگ صداي بلند ا... اکبر هم ديگ نمي تواند گوش ناشنوايم را براي عبادت بيدار کند و من همچنان در خوابم .
دلم تنگه فريادهاي باز و آزادي است که از تمام وجود سر مي دادم و گريه را هميشه و هميشه همراه او بدرقه در رحمت خداوند مي کردم .
دلم تنگه لحظه اي است که در پشت درب خدا مي نشستم و با گريه خدا را صدا مي کردم تا درب را باز کند اما نمي داستم که خدا هم بعضي وقتها خانه نيست و بايد صبر کرد.
دلم تنگ لحظه اي است که دربها باز ميشد و بايد بيشتر گريه مي کردم و ميگفتم که چرا اي خدا، چرا اينقدر دير و او ميگفت من درب را باز گذاشته ام و تو خود درب را بسته بودي و بازهم تو خود بودي که درب را باز کردي ، دلم تنگ درب زدن است.
دلم تنگ بادهاي تند و سرور بخش ساحل است که من را راحت تر و آسان تر به او مي رسانيد و با او زودتر راه توبه را سفر مي کردم و در همان ساحل خدا سرم را به شانه هاي سرد و گرم ساحل درون ساحل دريا مي زدم و آن لحظه حالي بر ممن ميرفت که چه بگويم!
دلم تنگ غروب خورشيد است که شاهد حرفهاي من بوده است واين خورشيد براي دل معناهائي دارد و براي من معناي توبه هاي علي است و ياد مظلوم بودنش، ياد آنکه علي در لحظه هائي که مي بخشيد به چه فکر مي کرد و اي خورشيد ! چگونه بر شکوه علي قبطه نخورده اي و معناي شجاعت انسان ، قدرت انسان، افتخار انسان، شروعي محکمتر و آينده اي روشن و نويد شبي زيبا و سحري که در فردا مي رسد .
دلم تنگ آغاز عشق است . دلم تنگ اولين احتياج دردآور است که با تمام اخلاص خداوند را در بيابانهاي سوت و تنهائي ، در جمع شلوغ انسانها فرياد مي زدم ونداي حق را در نتيجه عمل مي شنديم و براي من هيچ گناهي نداشت مگر داشتن قلبي محتاج ولي عاشق.
دلم تنگ صداي خاکي است که در زيرپاهايم است که از زجرهاي زمان چگونه سست بر روي آنها قدم بر مي داشتم ولي اميد به او و مولا باعث استوار تر شدن گامهايم مي شد.
و من دلم تنگ رحمت است، دلم تنگ لحظه اي فقط لحظها اي توبه و نيايش با خلوص پاک است.