ليلي ، رفتن است
ليلي ، رفتن است
خدا گفت : ليلي يک ماجراست ، ماجرايي آکنده از من
ماجرايي که بايد بسازيش
شيطان گفت : تنها يک اتفاق است . بنشين تا بيفتد
آنان که حرف شيطان را باور کردند ، نشستند
و ليلي هيچ گاه اتفاق نيفتاد
مجنون اما بلند شد . رفت تا ليلي را بسازد
خدا گفت : ليلي درد است . درد زادني نو تولدي به دست خويشتن .
شيطان گفت : آسودگي ست . خيال ست خوش .
خدا گفت : ليلي ، رفتن است . عبور است و رد شدن .
شيطان گفت : ماندن است . فرو رفتن در خود .
خدا گفت : ليلي جستجوست . ليلي نرسيدن است و بخشيدن .
شيطان گفت : خواستن است . گرفتن و تملک .
خدا گفت : ليلي سخت است . دير است و دور از دست . شيطان گفت : ساده است .
همين جايي و دم دست .
و دنيا پر شد از ليلي هاي زود . ليلي هاي ساده اينجايي .
ليلي هاي نزديک لحظه اي .
خدا گفت : ليلي زندگي ست . زيستني از نوعي ديگر .
ليلي جاودانگي شد و شيطان ديگر نبود .
مجنون ، زيستني از نوعي ديگر را برگزيد و
مي دانست که ليلي تا ابد طول مي کشد ......
(عرفان نظرآهاری)

