ليلي ، رفتن است

ليلي ، رفتن است

 خدا گفت : ليلي يک ماجراست ، ماجرايي آکنده از من
ماجرايي که بايد بسازيش
شيطان گفت : تنها يک اتفاق است . بنشين تا بيفتد
آنان که حرف شيطان را باور کردند ، نشستند
و ليلي هيچ گاه اتفاق نيفتاد
مجنون اما بلند شد . رفت تا ليلي را بسازد
خدا گفت : ليلي درد است . درد زادني نو تولدي به دست خويشتن .
 شيطان گفت : آسودگي ست . خيال ست خوش .
 خدا گفت : ليلي ، رفتن است . عبور است و رد شدن .
 شيطان گفت : ماندن است . فرو رفتن در خود .
 خدا گفت : ليلي جستجوست . ليلي نرسيدن است و بخشيدن .
شيطان گفت : خواستن است . گرفتن و تملک .
 خدا گفت : ليلي سخت است . دير است و دور از دست . شيطان گفت : ساده است .
همين جايي و دم دست .
 و دنيا پر شد از ليلي هاي زود . ليلي هاي ساده اينجايي .
ليلي هاي نزديک لحظه اي .
خدا گفت : ليلي زندگي ست . زيستني از نوعي ديگر .
ليلي جاودانگي شد و شيطان ديگر نبود .
 مجنون ، زيستني از نوعي ديگر را برگزيد و
 مي دانست که ليلي تا ابد طول مي کشد ......

                                                                                                    (عرفان نظرآهاری)

30 خرداد ....تولد آیه جون

چه تنگناي سختي است
يک انسان يا بايد بماند
يا بايد برود
و اين هر دو
اکنون برايم از معني تهي شده است
و دريغ که راه سومي نيست

                                                                              (دکتر شريعتي)

 

مي خواهم شاد باشم به اندازه همه روزهايي که نبودم مثل آن روزها که بي دليل شاد بودم  
و برقصم هر چند که برايم سخت است
زيبايم تولدت مبارک
دير آمدم ؟...روزهاست که دير مي ايم و تو مي بخشي مي دانم و ما مي دانيم چه زيباست با هم بودن
بي عشق يا با عشق مي توان شاد بود
بخند... دلم وقتي مي خندي خوش است که تو شادي
دنيايم را مي دهم براي لبخندت هراسي نيست شاد که باشي دنيا دوباره از آن من خواهد شد
اين شمع براي توست فوت کن که صد ساله شوي.....تولدت مبارک ومي بوسمت هر چند از دور.......

روز مبادا...

روز مبادا

وقتي تو نيستي نه هست هاي ما چونانند که بايد نه بايد ها!
مثل هميشه آخر حرفم را و حرف آخرم را چون بغضي فرو مي برم
عمري است که لبخند هاي خود را درون قلب خود حبس مي کنم
باشد براي روز مبادا ...
اما...
بر صفحه هاي تقويم روزي بنام روز مبادا نيست
آن روز هر چه باشد روزي شبيه ديروز شبيه فردا
روزي شبيه همين روزهاست
اما چه کسي ميداند؟
شايد امروز نيز روز مبادا باشد !!!
وقتي تو نيستي نه هست هاي ما چونانند که بايد نه بايد ها
بي تو هر روز روز مباداست ...

 

حتي اگر نباشي...


مي خواهمت چنانکه شب خسته خواب را
مي جويمت چنانچه لب تشنه آب را
محو توام چنانکه به چشم صبح
يا شبنم سپيده دمان آفتاب را
بي تابم آنچنانکه درختان براي باد
يا کودکان خفته به گهواره تاب را
بايسته اي چنانکه تپيدن براي دل
يا آنچنانکه بال پريدن عقاب را
حتي اگر نباشي مي آفرينمت
چونانکه الهتاب بيابان سراب را
اي خواهشي که خواستني تر از پاسخي
با چون تو پرسشي چه نيازي جواب را


                                                                    قيصر امين پور

نوروز 87 مبارک

بوي باران،بوي سبزه،بوي خاک
آسمان آبي و ابر سپيد،
عطر نرگس ،رقص باد
نغمه شوق پرستوهاي شاد
نرم نرمک مي رسد اينک بهار
خوش به حال روزگار
خوش به حال روزگار ....

پ.ن:کاش بودند همه آنهایی که دوستشان داشتیم .... عیدتون مبارک ....

گریز

هميشه مي گريختم
ميان كلمه هاي تكراري قديمي
 و سروصداهاي بيهوده
از زمان مي گريختم
به درون خود
سفر مي كردم ودورمي شدم
اما اين بار
پيش از آنكه بگريزم
ستاره اي روي دست من افتاد
ستاره اي كه به خاطر من
از آسمان جدا شده بود
ستاره
باعث زندگي من بود
وباعث مرگ
ستاره روي دست من به خواب رفته بود
همچون گنج رازهاي كودكي
و من
با ستاره بر دستم
نمي توانم جاي دوري بگريزم.
                                            

                                        (آنتوان دوسنتاگزوپري)

پ. ن:  مي خواهم بگريزم به سوي آنچه که دوست دارم به سوي روزهايي آفتابي ........

8 بهمن -تولد زهرا جون

 

تولدت مبارک...
 هزاران بار مبارک

 

آرزويم اينست :
نتراود اشک در چشم تو هرگز
مگر از شوق زياد
و به اندازه هر روز تو عاشق باشي
عاشق آنکه تو را مي خواهد
و به يک لبخند تو از خويش رها مي گردد
و تو را دوست بدارد به همان اندازه
که دلت مي خواهد
آرزويم اينست...

  شاد باشي  و دل آرام ...

 

 

 

 

...

   گاهی به اندازه ی یک ابر دلم می گیرد ...

 

یوسف گمگشته باز آید به کنعان غم مخور...

   چرا من اینهمه کوچک هستم

    که در خیابان ها گم میشوم؟

   چرا پدر که اینهمه کوچک نیست و در خیابان ها گم نمی شود

   کاری نمیکند که آن کسی که به خواب من آمده است

   روز آمدنش را جلو بیندازد.....؟؟؟ 

                                                                                      "فروغ"

یک نفر تو را می خواند....

يک نفر آنطرف پنجره ی بسته
تو را مي خواند...
و نسيم
لاي اين پرده آويخته را مي کاود
تا تو را در يابد
نور خورشيد که از منزل پر مهر خدا آمده است
لب درگاه تو
در يک قدمي مي ماند
قلب اين پنجره از دست غم پرده  به تنگ آمده است
پرده را برداريم
دل اين پنجره را باز کنيم
تا که آن نور سپيد
به سلامي آرام
لب اين قفل گره خورده به چشمان تو را باز کند
گوش کن...
يک نفر در تو
تو را مي خواند
و خدايت آرام
در دل تنگ تو
آهسته تو را مي کاود...

 
پي نوشت:يک نفر دلتنگ است ...يک نفر خندان است... يک نفر گريان است ...يک نفراينجا تنهاست... چشم به دعاتان دارد....